بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
هر روزی که میرم کتابخونه آرزوی وزیدن باد رو هم با خودم میبرم. آرزوی اینکه بزنه به شیشههای پنجرۀ پشتم. بگه اومدمها. دفتر و دستکت رو ول کن. لباس گرم بپوش. زود از پلهها بیا پایین. وایسا وسط همون راهرو قدیمیه. میخوام دوباره برات با کریستالهای این لوسترها بنوازم. همون صدایی که دوست داری. همون صدایی که برای هر کسی که از این راهرو عبورش دادی ازش گفتی و لحظهها میخکوبش کردی. همون صدایی که گوشهای خودت گرفتش. همون که باهاش این راهرو و لوسترها رو کردی یادگاری برای آدمها از خودت. بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: ویکی صدا صدا,بیر صدا صدا,صدا بی صدا, نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 25 آبان 1395 ساعت: 15:58

دست برد بالاترین قفسه کتابهای کتابفروشی و دیوان ملکالشعرای بهار رو کشید بیرون. بازش کرد و همینطور که داشت یکی از شعرهاشو میخوند گفت: «نظرت دربارۀ ملکالشعرای بهار چیه؟ براش بهار بخرم؟» چهرمو کردم تو هم و با لحنی که، آخه بهار؟! چرا بهار؟! گفتم: «نع!» سرش رو آوورد بالا و نگام کرد. « اصلا تا حالا چیزی ازش خوندی؟ خیلی خوبه!» بهش زل زدم و به تمام رمانهایی فکر کردم که برام خریده بود و ازشون دور بودم و نیمه رهاشون کرده بودم. به تمام کتابهایی فکر کردم که براش خریده بودم و ازشون دور بود و نیمه رهاشون نکرده بود. به تمام آهنگهایی فکر کردم که بهش داده بودم و باهاشون خیلی نزدیک نبود. به تمام آهنگهایی فکر کردم که بهم داده بود و باهاشون زیاد نزدیک نبودم. به فیلمهایی فکر کردم که دوست داشت و دیدیم. به فیلمهایی فکر کردم که دوست داشتم و دیدیم. به لباسهایی که دوست داشتم و به لباسهایی که دوست داشت. به جاهایی که دوست داشتم و به جاهایی که دوست داشت. حتی به گنجشکِ سفالیِ آبیای که تو دستم محکم گرفته بودم و گفته بود: «فقط همینو بخرم؟! این که خیلی کمه!» و من گفته بودم: «آره! همین! خ بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:45

هفت و نیم صبح که وارد کلاس شدم، شمیم پرسید: «خانم نت دارید؟» و خواست نتیجه انتخابات آمریکا را برایش بگویم. با گوشی برایش نتیجه را چک کردم. کلاس دغدغه انتخابات آمریکا را داشت اما شروع شد. آقای الف سر کلاسم بود؛ از بچههای دانشگاه. ازش خواهش کرده بودم یک جلسه بیاید و درباره فلسفه فیزیک با بچهها به گفت و گو بنشیند. فضای ذهنیِ بچهها پر شده بود از کوارک و ریسمان و انرژیِ تاریک و... . فقط نورا بود که بحثها را دوست نداشت. وسط گفت و گو اجازه گرفت تا برود پشت سیستمِ معلم که راه افتاده بود. فکر کردم نور آبیِ روی تخته که به خاطر اسلیپ شدن سیستم از پروژکتور روی تخته جا خوش کرده، چشمش را اذیت کرده و میخواهد سیستم را از حالت اسلیپ دربیارد. اجازه دادم. اما وارد اینترنت شد و نتیجه انتخابات را دید. آقای الف با تعجب رو به من پرسید: «کلاسها نت دارند؟» «برای معلمها است. اما خب...» آقای الف به نورا گفت: «برای او هم انتخابات آمریکا مهم است اما الان کار دیگری داریم» نورا برگشت سر جایش. بالاخره زنگ خورد و رفتیم دفتر. معلمها در دفتر دربارۀ انتخابات آمریکا صحبت میکردند. معلم قرآن از انتخاب شدن ترامپ بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: ترامپ و کلینتون, نویسنده: بازدید: 271 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 2:45

آخه قرار این بود؟ قرار آبانیمون این بود؟ آخه قرار این بود که وارد شیرنی فرانسه بشم و به جای اینکه مژههام از بارون خیس شده باشه، از سوزش به خاطر آلودگی خیس شده باشه؟ آخه قرار این بود که قنادباشی ببینتم و به جای اینکه یواشکی یک لیوان شیر گرم از پشت ستون بهم بده که از سوز هوا گرم بشم، یواشکی یک نون خامهای بده و بگه: «چشمات چرا اینجوریه بانو؟ اینو فعلا بخورید تا سفارشتون رو آماده کنم»؟ آخه قرار این بود؟*دیشب باران قرار با پنجره داشتروبوسی آبدار با پنجره داشتیکریز به گوش پنجره پچ پچ کردچک چک، چک چک،... چه کار با پنجره داشت؟قیصر امینپور بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: قرارمون این بود,داستان از این قرار بود,قرارمون این بود فریال, نویسنده: بازدید: 217 تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:32

صفحه بندی